جامعه و تقسیم موقعیت ها بین زنان و مردان

مناسبت میلاد حضرت فاطمه ی معصومه (سلام الله علیها) باعث یادآوری موضوعی شد که بسیار فکر مرا به خود مشغول کرده است.

چندی پیش در مجلس بحث وزرای زن مطرح شد. چیزی که به نظر از امور قابل بحث و بررسی است. این جا نمی خواهم جنبه های سیاسی قضیه را مطرح کنم بلکه آنچه مورد توجه قرار می دهم این است که به واقع آیا می توان تقسیم بندی فرصت ها و شرایط گوناگون اجتماعی، سیاسی، لشکری و غیره را با توجه به دو معیار جمعیت و سطح تحصیلات و فارغ از ویژگی های روحی و جسمی دو جنس مختلف بین آن ها انجام داد.

هرچند خارج شدن از پوسته ی جنسیتی برای قضاوت منصفانه و منطقی در این باب، امری به غایت دشوار می نماید لیکن بر تمام دوستان فرض است که این جهاد علمی را به جان بخرند و آن گاه نظراتشان را در اختیار دیگران قرار دهند.

راستش من معتقدم زن و مرد ویژگی هایی دارند که هر یک را برای انجام امور خاصی که در خلقت آن ها پیش بینی شده مهیا می سازد. البته اشتراکات آن ها در مقام انسانیت بی شک بیش از تفاوت هایشان است اما غفلت از این تفاوت ها برای واسپاری نقش های گوناگون، لطمات جبران ناپذیری را به بنیان اساسی خانواده زده و خواهد زد. به شدت با دیدگاه سنتی مخالفم اما نگاه مدرن و پست مدرن بشر لیبرال امروزی را نمی پذیرم.

تنها به طرح یک سوال اساسی برای تفکر بیشتر بسنده می کنم. آیا عدم تجانس تحصیلات، تعداد، مشاغل و درآمد برای دو جنس زن و مرد و به عبارت بهتر دختر و پسر، آن هم با توجه به نقش ذاتی که نقاش هستی برای هر یک در این تابلوی زیبا و موزون در نظر گرفته است، در بلند مدت تعادل اجتماعی را خدشه دار نمی سازد؟

زیردستان تنبل و ناکارآمد، مکمل مدیران نالایق

مدیریت، مساله‌ای است که طی این چند سال بسیار مورد بررسی قرار گرفته است و صاحبنظران زیادی راجع به آن قلم‌فرسایی کرده‌اند. عزیزانی که مطالب وبلاگ خودمان (گفتگو) را دنبال می‌کنند نیز بی‌شک تا کنون خواننده‌ی مطالب متعددی در این موضوع بوده‌اند. اما من می‌خواهم به نکته‌ای اشاره کنم که به نظرم در این وبلاگ مغفول مانده است.
 از اقبال خوب، چند صباحی است در محل کار با یکی از مدیران لایق و به واقع مدبر که در این روزگار حکم اکسیر نایاب را یافته‌اند آشنا شده‌ام. البته خدا را شکر که او نه کتابدار است و نه خبری از این وبلاگ دارد که انگ اتهام را برای بنده به ارمغان بیاورد!
ادامه نوشته

تفاوت‌هاي من و ریيسم

وقتي من كاري را دير تمام مي‌كنم، من كند هستم.

وقتي ریيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.

-

وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.

وقتي ریيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.

ادامه نوشته

دستور زبان عشق!

به شعر زیبایی برخوردم. عادت کرده ایم برای یادآوری دیگران دنبال بهانه یا موقعیت خاصی بگردیم. گفتم بد نیست این بار یاد شاعر مرحوم، قیصر امین پور را به خاطر خودش زنده کنم. این شعر زیبا، خود بهترین و مناسب ترین بهانه است اگر بدون مستمسک نمی توان به یاد دیگران بود.

دست عشق از دامن دل دور باد!    
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

*شعر "دستور زیان عشق" برگرفته از کتابی به همین نام(ص 35) اثر مرحوم استاد قیصر امین پور(ره)

به نقل از www.bagherpourshirazi.com


در فضای علمی رعایت ادب ضروری است؟

 فرصت كرده ايد يك بار نظرات مختلفی را كه در اين وبلاگ نوشته شده است مطالعه كنيد؟ آیا دليل و برهاني سراغ دارید که توجيه كننده ي توهين هاي آشكار و نهان برخی از نظر دهندگان باشد؟

با اين كه، نظر به تجارب گذشته به نظر مي رسد گفتگو با این بعضی ها حكم " آب در هاون كوبيدن" را داشته باشد اما شرط عقل ،تذكر و يادآوري است. به همين دليل بد نديدم تا جایی که دانش بنده یاری می کند نوع نگارش و استدلال هايشان را نقد كنم. ادعا نمي كنم كه نوشته هايم مطلقاْ درست است اما از آن ها انتظار دارم به عنوان انسان های اهل علم (با استناد به گفته های خودشان) این مطالب را نه با ديد مغرضانه بلكه با نظر مثبت مورد مطالعه قرار دهند:

دوستان گرامی! شايد مطلبي را كه شما به آن معتقديد، نادرست باشد و يا دست كم از نظر ديگري نادرست باشد. بنابر اين چطور ادعا مي كنيد كه اگر مخاطب شما گفته هايتان را تاييد نكند حرف حق را نپذيرفته است؛ كما اينكه قدما گفته اند: "

ادامه نوشته

"علم برای علم" یا "علم برای عمل"

چند صباحی است توجه اصحاب علم و دانش در نتیجه ی سیاستگذاری های علمی کشور ـ درست یا غلط ـ به موضوع تولید علم معطوف شده است. نتیجه ی آن تلاش همگان برای نگارش و تالیف مقالاتی است که امیدوارند در مجلات یا همایش ها پذیرفته شود. تا اینجای کار به نظر همه چیز خوب است و این اهرم های تشویقی کاری کرده که چرخ علمی کشور با توان و سرعت بیشتری حرکت کند. کما اینکه حجم مقالات و گزارش های نهادهای مسول تا حدودی از این موقیت پرده برمی دارد. اما چند معضل در این بین ایجاد شده که من در این مجال تنها راجع به یکی از آن ها که به نظرم اهمیت بیشتری دارد خواهم نوشت.

یافتن، امری است که در وجود بشر نهفته است. همین حس خداداد انسان را طی قرون متمادی به سمت کشف ناشناخته ها و ایجاد ابداعات رهنمون شد و به مرور بر این پیشرفت ها و راهکارهای آن نام

ادامه نوشته

آیا این برازنده ی یک مجمع  یا مکان علمی است!؟

همین چند وقت پیش در یکی از کلاس ها صحبت از انگیزه ی اعضای کتابخانه ی ملی برای مراجعه به آن شد. محل برگزاری کلاس خود کتابخانه ی ملی بود و همه ی دوستان از نزدیک بر فضای حاکم اشراف داشتند. تقریباْ همه ی دوستان متتفق القول بودند که تعداد افرادی که حقیقتاْ بخاطر استفاده علمی به آن مراجعه می کنند بسیار کم است.

 شاید گفتن بعضی چیزها خوب نباشد اما وقتی می خواهیم آسیب شناسی کنیم به نظر از این کار گزیری نخواهیم داشت بنابر این اگر از این صراحت دچار ناراحتی می شوید نویسنده را عفو کنید.

 خلاصه یکی علت اصلی را خوشگذرانی می دانست, یکی قرار و مدار گذاشتن, دیگری افزایش پرستیژ و کلاس, آن یکی دید زدن (با عرض معذرت دوباره) و هکذا. خدا را شکر که استاد کلاس هم با همان رک گویی آمیخته با شوخ طبعی پس از تایید نظرات دوستان مثالی آوردند که به واقع جای تاسف و تامل بسیاری دارد. جناب استاد که خوشبختانه دکتر خسروی بودند از کسی حکایت کردند که علیرغم روحیه ی پژوهشی و علمی لقای کتابخانه ی ملی را به جو نامناسب و غیر علمی و در برخی موارد ضد علمی آن بخشیده است.

آیا می توان این اتفاق را چیزی جز یک فاجعه دانست؟ آیا شما می توانید چنین چیزی را تحمل کنید؟ و هزاران آیای دیگر.

نه اینجا کلاس اخلاق است و نه حقیر معلم اخلاق اما گمان می کنم اگر بین جو دانشگاه با چاله میدان باید فرقی وجود داشته باشد لاجرم میان کتابخانه با پارک ملت هم تفاوتی قابل تصور است. دنیای امروز می گوید هر کسی آزاد است که هر جور خواست باشد و هر کاری خواست بکند مادامی که به آزادی های دیگران آسیبی وارد نکند. باشد بنده هم فرض را بر پذیرش این نظر می گذارم اما آیا مثلاْ در غرب هم که دست کم باید الگوی علمی ما باشد وضع همین گونه است؟ یعنی طرز رفتار و پوشش و سخن گفتن و حرکات و سکنات و ادبیات افراد در یک کتابخانه با یک زمین ورزشی یا یک مکان تفریحی یکسان است.

به اعتقاد من دیدن برخی صحنه ها و رخداد بعضی وقایع در اماکنی از این دست تنها یک مفهوم دارد: "به سخره گرفتن ساحت مقدس -یا اروپایی تر بگویم محترم- علم و دهن کجی به اهل پژوهش و جویندگان راستین دانش"

از بد ماجرا تا پیش از این به خیالم این از نادانی عوام بود تا روز سه شنبه ی گذشته. حتماْ اطلاع دارید که در ۲۹ بهمن گرد همایی برترین های سال کتابداری و اطلاع رسانی در محل کتابخانه ی ملی برگزار شد. وقتی وارد محیط شدم به شدت احساس سنگینی و ناراحتی کردم. افرادی که به عنوان مجلس گردان, برگزار کننده ی مراسم بودند چنان سر و وضعی داشتند که اگر کسی از موضوع جلسه خبر نداشت تصور می کرد در این محل جشن تولد کسی گرفته شده یا شاید به مناسبتی مهمانی برگزار می گردد. حداقل آن چند نفری را که بنده موفق به رویت روی مبارکشان شدم -از جمله راهنما, مسولان ثبت نام و ... - با چنان ظاهری در آنجا حضور یافته بودند که گویی هدف اصلاْ مباحث علمی و تجلیل از اهل علم و این حرف ها نیست بلکه این ها همه بهانه است برای این عده. نکته ی قابل توجه آنکه وقتی وارد سالن شدم فضا کاملاْ خوب مناسب و سازگار با یک جلسه ی علمی بود. پس چرا وقتی شرکت کنندگان چنین مراسمی با هدف احترام و اعتلای علم در آن شرکت می کنند باید قلیلی از افراد اجرایی با چنان ظاهری در آن حضور بیابند که نفس ماجرا را زیر سوال ببرد؟

 آنجا بود که تازه دریافتم: "هر چه بگندد نمکش می زنند   وای به روزی که بگندد نمک"

   ـ آقای ایرانی: عجب آدمایی پیدا می شن! آخه اینجا که جای احوالپرسی نیست. دم در, اونم در آشپزخونه,  جایی که ملت می خوان برن و بیان.

   ـ آقای اروپایی: آره دیگه, این کارا رو می کنیم که بهمون می گن جهان سوم(؟). سطح فرهنگ ما همینه.

ـ [در دلش می گوید] چه انسان شریف و فهمیده ای!

 ...و چند دقیقه بعد در حالی که آقای ایرانی و احتمالاْ عقب افتاده در صف ایستاده تا شاید به زحمت از باقیمانده ی احتمالی غذا چیزی نصیبش شود نگاهش به صحنه ای می افتد. کم مانده که از تعجب شاخ در بیاورد. دوست اروپایی او که چند دقیقه قبل ملیت این بیچاره را زیر سوال برده بود با یکی از لهجه ها ی اروپایی که از قضای روزگار بسیار شبیه به گویشی "ایرانی" است با آشپز اختلات می کند. نتیجه ی مذاکراتشان خدا را شکر بسیار موفقیت آمیز بوده است و ظاهراْ بسته ی پیشنهادی مورد قبول طرفین است. راستی انگار در اروپا دوران گذار از صف و حق تقدم و این حرف ها با موفقیت به پایان رسیده است:

   ـ آشپز اول: به هر نفر فقط یه غذا می رسه.

   ـ آشپز اروپایی زبان: همشهری ما رو در یاب. دوتا بهش بده.

واقعاْ این خارجی ها بیهوده نیست که داخلی نشده اند. وقتی خرامیدن ایشان مشاهده می شد تمام افراد به وجد آمده بودند که چه زیبا و دل انگیز از پشت نرده ها به دیگ داران اصغر و اکبر نزدیک شد و با لطافتی مثال زدنی دو پرس غذا را به صورتی کاملاْ فرهنگی و با رعایت ادب برداشت و جمع نادانان را ترک کرد.

-----------------------------------------------

   متاسفانه این چند وقت از این اتفاقات برایم زیاد افتاده و اگر متهم نمی شدم به ضدیت با ... و مخالفت با ... شاهد مثال از کتابداران هم می آوردم, نه از امثال تلخک و آشچی کتابخانه ها بلکه از استادان اعظم و صاحبان جاه و جلال که کلامشان برای بسیاری از خرده کتابداران حجت است. نمی خواهم کلاس اخلاق دایر کنم یا بحثی از مطلق یا نسبی بودن اخلاق کنم یا بگویم به نظر من چنین باید و چنان نباید. اما کلامی در دلم هست که به گمانم حرف حساب باشد:

   "بگو  فقط اگر عمل می کنی, و گرنه دم در کش و خاموش باش"