تاریخ و همکاری‌های میان‌رشته‌ای

پژوهشکدة تاریخ اسلام مجموعه مقالات تاریخ و همکاری‌های میان‌رشته‌ای را منتشر کرد. این مجموعه،  مشتمل بر 26 مقاله است. از جمله: روانشناسی تاریخی و تاریخ روان‌شناختی با تکیه بر نظریة فرهنگی  تاریخی لوویگوتسکی، حضور فلسفه در تاریخ: مسأله نام‌گذاری و مطالعة موردی خلیج فارس در مقدمه ابن خلدون، دوره‌های تاریخی و فاصله‌گذاری هویتی با رویکرد نشانه‌شناسی فرهنگی، تعامل میان رشته‌ای نقد ادبی با تاریخ، تأملی در گسست میان تاریخ و جامعه‌شناسی در ایران،  تاریخ شناسی و مطالعات میان رشته‌ای: فرصت یا تهدید؟ چرایی و چگونگی کاربست نظریة بینامتنیت در پژوهش‌های تاریخی،  تاریخ و اقتصاد: علوم جانشین یا مکمل؟ مقدمه‌ای بر «تاریخ‌سنجی اقتصادی»، حرفة جامعه‌شناس: مشارکت در ساخت «تاریخی دیگر»، عناصر تاریخی در رمان‌های تاریخی فارسی، مبانی نظری تاریخ فرهنگی در مطالعة فرهنگ معاصر ایران، اکنون زیسته به مثابه تاریخ و انسان به مثابه هستیِ تاریخی: بنیادهای انسان‌شناسی و انسان‌شناسیِ تاریخی نزد ویلهلم دیلتای، تفسیر در تاریخ از منظر مناسبات بین رشته‌ای، و تأملی در پیوند دو رشتة تاریخ و معماری.

آموزش آهسته و آگاهی انتقادی

مک‌دونالد نام رستورانی زنجیره‌ای است که فعالیتش را با عرضهء همبرگرهای کوچک و ارزان، از سال 1940 در کالیفرنیا آغاز کرد. رستورانی که امروز به شرکتی بین‌المللی تبدیل شده، در 119 کشور جهان شعبه دارد و جمعیت مشتریان آن به 68 میلیون نفر می‌رسد (ویکی‌پدیا، 2013). مک‌دونالد یکی از پیشتازان عرضهء «غذای آماده» یا همان «فست فود» در دنیاست؛ و شاید یکی از دلایل موفقیت تجاری آن همزمانی عرضهء غذای آماده درست در زمانی بود که زندگی مدرن و شهری فرصتی برای پختن و خوردن غذاهای سنتی برای مردم گرفتار جوامع صنعتی باقی نگذاشته بود. در چنین روزگار پرشتابی ساندویچ‌های کوچک و ارزان مک‌دونالد گزینه‌ای مناسب برای بسیاری از مشتریان پرمشغله به شمار می‌رفت. کارگران و کارمندانی که گرفتارتر از آن بودند که ساعت‌ها وقت خود را صرف آماده کردن ناهار و شام در خانه کنند؛ و ترجیح می‌دانند در خلال کار روزانه یا پس از آن همبرگری فوری و ارزان از مک‌دونالد بخرند و به سرعت بخورند تا به کارشان برسند. کاری که محل گذران زندگی آنان بود و در دنیای پر از رقابت جوامع صنعتی اندکی درنگ به قیمت عقب افتادن از کاروان پرشتابی بود که به سرعت می‌گذشت و منتظر هیچکس نمی‌مانداما پس از مدتی که از گسترش فرهنگ غذای آماده گذشت، به تدریج اثرات جانبی و مخرب جسمی و اجتماعی این شیوهء تغذیه برای مردم این جوامع آشکار شد. چاقی مفرط، سوء هاضمه، دیابت، و فشار خون ارمغان غذاهای آماده و زندگی بی‌تحرک ماشینی بود. آدم‌های موفق و به ظاهر مرفه‌ای که حالا باید درآمد‌ همهء این سال‌های گرفتاری و کار مداوم را خرج درمان بیماری‌های روحی و جسمی خود می‌کردند. نتایج بسیاری از تحقیقات نیز نشان می‌داد که فقدان تحرک، اضطراب ناشی از شتابزدگی زندگی و مصرف غذاهای آماده سهمی اساسی در بروز این مشکلات داشتند. البته در کنار همهء این مسائل سست شدن ارتباطات اعضاء خانوادها به دلیل فقدان فرصت کافی برای با هم بودن خود به معضلی اجتماعی تبدیل شد. ادامه مقاله را در این نشانی مطالعه فرمایید.

تصویرسازی در «جای خالی سلوچ»

کتاب «جای خالی سلوچ» شاهکاری است پر از توصیف‌های دقیق، به قلم جادویی محمود دولت‌آبادی. تعداد آنها در این اثر چنان فراوان است که انتخاب یکی را دشوار می سازد. با توجه به اینکه در فصل زمستان هستیم، بارش برف را که در ابتدای بخش دوم کتاب توصیف شده به عنوان نمونه برگزیده‌ام. خوشه‌ای از خرمنی پربار: «زمستان می‌گذشت. زمستان کند و آرام. قاطری پاها در باتلاق گیر کرده. جان می‌کند و می‌گذشت. دیگر کمرشکن شده بود. سرما! تا بود سرما بود. سرمای خشک و پی‌دار. حالا ناگهان برف! شب، برف افتاده بود. برف سنگین. به غلو گفته می شد: «یک کمر». اما نه اگر یک کمر، یک زانو بود.  بامهای گلی گنبدی و گهواره ای زیر سینه برف بی‌نفس شده بودند. خاموش. خسته. اشترانی زیر بار. هنوز می بارید. اما نه پرکوب. سپیده‌دم ضربش گرفته شده بود. سبک می بارید. پرهای کبوتر. چرخ می زدند و می‌نشستند. برای مِرگان برف جز خواری به همراه نداشت. اما برای دشت و برای بیشتر مردم زمینج، برای آنها که دست‌کم تکه زمینی دیم و لنگه گاوی سر آخور داشتند، برف همان زر بود که می‌بارید. هر پر برف هزار دانه گندم بود. یک هنداونه بود. یک مشت زیره بود. چهل گل غوزه. نه تنها برای مردم زمینج که برای همه اهل بیابان برف نان بود. نان بود که می بارید و چه خوش می بارید.»

گزیده ای دیگر از «در فاصلهء دو نقطه ...!»

هنر در آراستن و زیبا نمودن زندگی است. هنر جدا از زندگی وجود ندارد، پس می باید زندگی را از هنر سرشار کرد. (ص. 109)

انسان کسانی را که دوست می دارد با حافظه عاطفی می نگرد، همچنان که خودش را این گونه می بیند. به این خاطر است که چهره جوانی اش را به خاطر نمی آورد و دگرگونی های گذشت زمان را در چهره اش تشخیص نمی دهد. ... در ارزیابی زیبایی عزیزانم، مرا با «زیبایی شناسی» مدون کاری نیست و در این نکته به خصوص است که باید اعتراف کنم، من آنها را با قلبم می نگرم و نه با چشمانم (ص. 133).

بهترین اثرم، اثری است که هنوز خلق نشده است و در جایی در ذهنم در برخورد با شناختهای زندگی، در حال تکوین است. (ص. 151)

پس چه وقتی یاد خواهم گرفت که بدانم «آزادی» را که برای خود ارج می نهم، حق دیگران هم هست. وانگهی این جهان از من آغاز نشده و با من نیز خاتمه نخواهد یافت. در مقایسه با عظمت آن، حتی یک نقطه هم نیستم، من هیچ مطلقم. (ص. 167)