تصویرسازی در «جای خالی سلوچ»
کتاب «جای خالی سلوچ» شاهکاری است
پر از توصیفهای دقیق، به قلم جادویی محمود دولتآبادی. تعداد آنها در این اثر
چنان فراوان است که انتخاب یکی را دشوار می سازد. با توجه به اینکه در فصل زمستان
هستیم، بارش برف را که در ابتدای بخش دوم کتاب توصیف شده به عنوان نمونه برگزیدهام.
خوشهای از خرمنی پربار: «زمستان میگذشت. زمستان کند و آرام. قاطری پاها در
باتلاق گیر کرده. جان میکند و میگذشت. دیگر کمرشکن شده بود. سرما! تا بود سرما
بود. سرمای خشک و پیدار. حالا ناگهان برف! شب، برف افتاده بود. برف سنگین. به غلو
گفته می شد: «یک کمر». اما نه اگر یک کمر، یک زانو بود. بامهای گلی گنبدی و گهواره ای زیر سینه برف بینفس
شده بودند. خاموش. خسته. اشترانی زیر بار. هنوز می بارید. اما نه پرکوب. سپیدهدم
ضربش گرفته شده بود. سبک می بارید. پرهای کبوتر. چرخ می زدند و مینشستند. برای مِرگان
برف جز خواری به همراه نداشت. اما برای دشت و برای بیشتر مردم زمینج، برای آنها که
دستکم تکه زمینی دیم و لنگه گاوی سر آخور داشتند، برف همان زر بود که میبارید.
هر پر برف هزار دانه گندم بود. یک هنداونه بود. یک مشت زیره بود. چهل گل غوزه. نه
تنها برای مردم زمینج که برای همه اهل بیابان برف نان بود. نان بود که می بارید و
چه خوش می بارید.»
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:34 توسط یزدان منصوریان
|