گزیده ای دیگر از «در فاصلهء دو نقطه ...!»
هنر در آراستن و زیبا نمودن زندگی است. هنر جدا از زندگی وجود ندارد، پس می باید زندگی را از هنر سرشار کرد. (ص. 109)
انسان کسانی را که دوست می دارد با حافظه عاطفی می نگرد، همچنان که خودش را این گونه می بیند. به این خاطر است که چهره جوانی اش را به خاطر نمی آورد و دگرگونی های گذشت زمان را در چهره اش تشخیص نمی دهد. ... در ارزیابی زیبایی عزیزانم، مرا با «زیبایی شناسی» مدون کاری نیست و در این نکته به خصوص است که باید اعتراف کنم، من آنها را با قلبم می نگرم و نه با چشمانم (ص. 133).
بهترین اثرم، اثری است که هنوز خلق نشده است و در جایی در ذهنم در برخورد با شناختهای زندگی، در حال تکوین است. (ص. 151)
پس چه وقتی یاد خواهم گرفت که بدانم «آزادی» را که برای خود ارج می نهم، حق دیگران هم هست. وانگهی این جهان از من آغاز نشده و با من نیز خاتمه نخواهد یافت. در مقایسه با عظمت آن، حتی یک نقطه هم نیستم، من هیچ مطلقم. (ص. 167)
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 23:56 توسط یزدان منصوریان
|