ـ آقای ایرانی: عجب آدمایی پیدا می شن! آخه اینجا که جای احوالپرسی نیست. دم در, اونم در آشپزخونه,  جایی که ملت می خوان برن و بیان.

   ـ آقای اروپایی: آره دیگه, این کارا رو می کنیم که بهمون می گن جهان سوم(؟). سطح فرهنگ ما همینه.

ـ [در دلش می گوید] چه انسان شریف و فهمیده ای!

 ...و چند دقیقه بعد در حالی که آقای ایرانی و احتمالاْ عقب افتاده در صف ایستاده تا شاید به زحمت از باقیمانده ی احتمالی غذا چیزی نصیبش شود نگاهش به صحنه ای می افتد. کم مانده که از تعجب شاخ در بیاورد. دوست اروپایی او که چند دقیقه قبل ملیت این بیچاره را زیر سوال برده بود با یکی از لهجه ها ی اروپایی که از قضای روزگار بسیار شبیه به گویشی "ایرانی" است با آشپز اختلات می کند. نتیجه ی مذاکراتشان خدا را شکر بسیار موفقیت آمیز بوده است و ظاهراْ بسته ی پیشنهادی مورد قبول طرفین است. راستی انگار در اروپا دوران گذار از صف و حق تقدم و این حرف ها با موفقیت به پایان رسیده است:

   ـ آشپز اول: به هر نفر فقط یه غذا می رسه.

   ـ آشپز اروپایی زبان: همشهری ما رو در یاب. دوتا بهش بده.

واقعاْ این خارجی ها بیهوده نیست که داخلی نشده اند. وقتی خرامیدن ایشان مشاهده می شد تمام افراد به وجد آمده بودند که چه زیبا و دل انگیز از پشت نرده ها به دیگ داران اصغر و اکبر نزدیک شد و با لطافتی مثال زدنی دو پرس غذا را به صورتی کاملاْ فرهنگی و با رعایت ادب برداشت و جمع نادانان را ترک کرد.

-----------------------------------------------

   متاسفانه این چند وقت از این اتفاقات برایم زیاد افتاده و اگر متهم نمی شدم به ضدیت با ... و مخالفت با ... شاهد مثال از کتابداران هم می آوردم, نه از امثال تلخک و آشچی کتابخانه ها بلکه از استادان اعظم و صاحبان جاه و جلال که کلامشان برای بسیاری از خرده کتابداران حجت است. نمی خواهم کلاس اخلاق دایر کنم یا بحثی از مطلق یا نسبی بودن اخلاق کنم یا بگویم به نظر من چنین باید و چنان نباید. اما کلامی در دلم هست که به گمانم حرف حساب باشد:

   "بگو  فقط اگر عمل می کنی, و گرنه دم در کش و خاموش باش"