موسم گل
صبح امروز یکی از همکاران به دفتر کارم آمد و سال نو را تبریک گفت. پس از سلام و احوال پرسی، چشمش به دیوان حافظ روی میزم افتاد و گفت تفالی به دیوان حافظ بزنیم که این غزل آمد:
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم من لاف عقل میزنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گلههای شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:38 توسط یزدان منصوریان
|