هنرش نیز بگو
عادت کرده ایم کاستی ها را ببینیم و از ناملایمتها، برخوردهای نادرست و عدم همکاریها بنالیم. عادت کرده ایم با پیش فرض قبلی سراغ آدمها برویم. این نوشته حاصل رد یکی از همین پیش فرضها و نیمه خالی لیوان دیدنهاست. زمانیکه مشخص شد باید برای انجام بخشی از پایان نامه ام سراغ فهرستنویسان کتابخانه ملی بروم هراس مقابله با انبوهی از مشکلات و عدم همکاریها (که قطعا بیشتر از من مفهوم آن را درک میکنید) به سراغم آمد. می دانستم بخشی از جامعه پژوهشم فهرستنویسان دورکار هستند و تنها یک روز در هفته در محل کتابخانه ملی خواهند بود و در همین فرصت اندک می بایست پرسشنامه ها تکمیل می شد. تمام تلاشم را کردم که از بخشی از کار چشم پوشی شود اما حکایت شیر بی
یال و دم و اشکم می شد. زمانیکه می خواستم برای این سفر مرخصی بگیرم، همکارانم می گفتند که امکان ندارد که طی این مدت ده روزه بتوانی پرسشنامه ها را توزیع و از کتابداران ملی!!! پاسخ بگیری! اما به قول دوست عزیزی "اگر بترسی مردی" این بود که لاجرم دل به دریا زدم.
با یک هماهنگی غیر حضوری و مذاکره تلفنی بار سفر بسته و عازم تهران و کتابخانه ملی شدم. خوشبختانه با استقبال خوب و محبت و همراهی بسیار ارزشمند همکاران عزیز فهرستنویس در کتابخانه ملی مواجه گشتم. اکثریت عزیزان فهرستنویس منابع کتابی (فیپا)، فهرستنویسی منابع غیر کتابی و فهرستنویسی نشریات با روی باز و از روی محبت برای تکمیل پرسشنامه (در دو مرحله) همکاری کردند. با اینکه فرصت ایشان بسیار اندک و مشغله کاری بسیار بود وقتی اصرار و پافشاری ام را می دیدند کوتاه می آمدند و همکاری می کردند. بنده هم قول دادم که نائب الزیاره همگی ایشان باشم ;)
شاید گمان کنید که این قضایا به وبلاگ گفتگو چه ارتباطی دارد؟ اما در این وبلاگ محترم بارها شاهد بحث و جدلهای بسیار بر سر کاستیها و مشکلات مختلف (خصوصا در فضای کتابخانه ملی) بوده ایم که شاید باعث پیش داوریهای نسنجیده ما می شود و باعث شود خوبیها را نبینیم و با تمرکز بر مشکلات و کاستی ها تصاویر نازیبایی در ذهنمان شکل دهیم.
بزرگترین حسن این ماجرا برای من این بود که بار دیگر بیاموزم که پبیشاپیش قضاوت نکنم و برداشتهای ذهنی قبلی را پیش از مواجهه با کتابداران عزیز که همکاران دور و نزدیک یکدیگر(بالقوه یا بالفعل) هستیم، کنار بگذارم.
تجربه ارزشمندی که مرا واداشت آن را با شما نیز درمیان بگذارم...