چندي بود كه در تپه چمني ورودي حياط محل كارم چند قورباغه و لاك پشت سعي داشتند از تپه بالا روند و شايد به يك جايي برسند. نمي دانم طراحان نصب اين قورباغه ها و لاك پشتها چه فكر ميكردند كه آنها را در چمن گذاشتند. هرچند در همان روزهاي اول و با خوردن اولين باران همه شان زنگ زدند و زرد شدند، اما براي من آرامش خاصي القا مينمود و هر روز كندي حركت لاك پشتها و قور قور قورباغه ها را تداعي ميكرد. هيچ يك از مراجعان نيز مزاحم ايشان نمي شد و شايد فكرشان گرفتار كارهاي مهم تر بود. چندي بود ستون هايي فلزي برپا كرده بودند شايد براي محافظت از اين قورباغه ها و لاك پشتها. اما همينكه زنجيرها را نصب كردند قورباغه ها و لاك پشتها ناپديد شدند. اينك قورباغه ها و لاك پشتهاي آزاد در چمن ناپديد شده و ستون ها و زنجيرها نمايان. روزگار عجيبي است.