شعر نامه بهاری
شعرنامه بهاري
نسيم باد نوروزي : حافظ عزيز
زكوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل بر افروزي
چو گل گر خرده اي داري خدا را صرف عشرت كن
كه قارون را غلط ها داد سوداي زراندوزي
زجام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
كه زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي
به صحرا رو كه از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي كز بلبل غزل گفتن بياموزي
چو امكان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي
طريق كام بخشي چيست ترك كام خود كردن
كلاه سروري آن است كز اين ترك بر دوزي
سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آي
كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
مي اي دارم چو جان صافي و صوفي مي كند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي
باز كن پنجره ها را ...
فريدون مشيري
باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت رافرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده است
بازكن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست ؟
كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد؟
با سر و سينه گل هاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟
هيچ يادت هست ؟
حاليا معجزه باران را باور كن
و طراوت را درچشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
و بهاران را باور كن