كتابخانه ها و كتابداران در رمان ها
همكار محترم آقاي سيامك محبوب باب بحثي را در گروه بحث گشودند كه مدتي بود ذهنم را قلقلك مي داد:
به تازگي كتابي خواندم به نام "لالايي براي دختر مرده" نوشتة حميدرضا شاه آبادي كه سال 1386 توسط نشر فخيمة افق منتشر شده است.
داستان اين كتاب كه يك رمان نوجوانان است، درباره ماجراي تاريخي فروش دختران قوچاني است كه از زبان چهار راوي در فصل هاي مجزا روايت مي شود. روايتي غريب و تكان دهنده.
آنچه كه سواي فرم داستاني و محتواي تاريخي و البته تلخ آن برايم جذابيت داشت، اشاره گاه و بيگاه راويان به كتابخانه از جمله كتابخانه عمومي و كتابخانه ملي بود و چندباري هم در آن به "كتابدار" اشاره شده بود. جايي در اوايل داستان هست كه يكي از راويان يعني "مينا" از بازي تقدير و به نوعي تصادف در زندگي دايي اش مي گويد و اينكه اگر روزي در ميدان تجريش دايي دوست دوران سربازي اش را نديده بود و آن دوست از او براي كار در شركتش، يعني يك شركت واردات علوفه، دعوت نكرده بود، دايي حتمن سرنوشتي متفاوت مي داشت و مي توانست به جاي تاجر علوفه مثلن "كتابدار" شود.
اينكه شاه آبادي به جاي هر شغلي در اين دنيا شغل كتابداري را به عنوان سرنوشت محتمل دايي راوي در نظر گرفته بود، برايم خيي جالب بود.
جلوتر كه مي رويم، مينا باز هم به كتاب اشاره مي كند. و در جاي ديگري پدرش به تلاش يك محقق كه دو ماه تمام از صبح تا شب در كتابخانه عمومي عشق آباد از روي يك نسخه خطي رونويسي مي كرده صحبت مي كند. و بعد راوي ديگر كه همان نويسنده باشد شرح اين استنساخ و البته رفتار نه چندان مهربانانه كتابداران كتابخانه عمومي عشق آباد را برايمان روايت مي كند.
همان طور كه گفتم لالايي براي دختر مرده روايتي نسبتن پيچيده و تو در تو دارد. و اين پيچيدگي البته در حدي نيست كه مخاطب نوجوان را سر درگم كند، اما براي بزرگسالان نيز داستاني جذاب و پركشش مي آفريند.
حميدرضا شاه آبادي سالهاست كه مدير كل انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان است و در اين كتاب هم الحق از تجربه هاي انتشاراتي اش و همزيستي اش با كتابداران دلسوز كانون به خوبي بهره گرفته است.