یک شعر از روزهای دور
به بهانه ی بوی مهر
تقدیم به کودکی هامان که پشت جلد بزرگسالی هامان پنهان شده و مقتدرانه فرمان می دهد
دفتر خاطرات ذهنم را
با امیدی دوباره می جویم
روی خط های درهم مشقم
با تبی کودکانه می رویم
می دوم با مداد احساسم
تا ته کوچه های نقاشی
می کشم شاخه ای گل نرگس
تا تو هم در کنار من باشی
می دوم در فضای گرم کلاس
تا نگاه همیشه آزادت
پشت میزی ردیف سوم باز
می نشینم دوباره با یادت
خاطرات قشنگ آبی رنگ
می دوند از کنار چشمانم
دانه های بلوری باران
می نشیند بروی مژگانم
یادم آمد که در کلاس علوم
چشمها را به تخته بخشیدیم
تا معلم کنار پنجره رفت
نرم و آهسته باز خندیدیم
ناگهان ذهن ساده ی فرهاد[1]
در دل باغ خانه پیدا شد
با سوال همیشه ی او باز
غنچه های سوال ما وا شد
در هجوم حروف یادت هست
ناگهان خنده ی هما[2] پیچید
روبهی در دهان زاغ سیاه
با طمع قالب پنیری دید
از نگاه معلم تاریخ
دست هامان دوباره لرزیدند
با صدای چکاک خط کش
اشک هامان به گونه لغزیدند
زنگ انشاء و خط و نقاشی
لحظه های شکفتن احساس
لحظه های نشستن اندوه
در فضای همیشگی با یاس
رفت و گم شد تمام آن دوران
لابه لای خطوط پیشانی
دختر خاطرات آبی رنگ
مانده در قصه های طولانی
شاهبداغی مهر 1373