....چشم که باز می کنم دل نگرانم... آشوب می شود دلم... ذهنم... رویا کم به سراغم می آید آنهم برای منی که همه زندگی  برایم خواب و رویایی بیش نیست... آشوب می شود دلم.. پس زودتر از زود از پدر بزرگ خبر می گیرم...نفس می کشد هنوز ...نفس می کشم... آدم های دور و برم را دوره می کنم...و به ناگاه یاد محمد می افتم که دکتر برایم روایت کرده بود...فرقی نمی کرد که می شناختمش یا نه...نزدیک بوده ایم یا نه...فرقی نمی کرد و همین که از جنس آدمیزاد بود برای منی که مرز ندارد ذهنش کفایت می کرد که گاه به گاه احوال پرسش شوم و دست آخر نیز بشنوم از زبان دکتر که:  دعا باید کرد"
 
گاه به گاه یکشنبه ، یاد دکتر می افتم و با خود می گویم همین فردا باید خبری بگیرم از محمدی که ندیده بودمش و نه می شناختمش  و نه... و راستی چه تفاوت می کرد اگر دیده بودم یا می شناختمش؟...تنها می دانستم که جوانی ست با انگیزه ، همراه با روحیه ای که به وقت ناعلاجی کم پیش می آید که مردمان از خود نشان دهند و گویی محمد نشان می داد و نشان داده بود بارها و این خود همیشه روزنه ای بود برای آنانکه  پنهان غمش را می خوردند  و پنهان تر می کردند  نم چشمانشان را  ! 

دوشنبه صبح، نرسیده به اتاقکی که خودم را هر روز حبس می کنم...خبرش را شنیدم... و به ناگاه رویای رودخانه زنده شد جلوی چشمانم...مردمانی تقلا می کردند ...چند ماه پیشتر خبرها روشن تر بود....رودخانه را شخم می زدند با دستانشان....صبح یک روز دیگر دکتر میان اتاقک من  دکتر آرام از خبرهای نه چندان روشن  می گوید و مثل همیشه به این تمام می کند که: دعا باید کرد" 
 
رودخانه می رود ...در پیش پای ما...جلوی چشمانمان...خنکایش را حس می کنیم اما خیس نمی شویم...مردمانی تقلا می کنند ،دیگرانی که فقط نظاره می کنند و گروهی که عمیق می اندیشند...هر کس چیزی بر آب دارد...عزیز و گرانقدر ...دست دراز می کنند همه، اما چیزی مشتشان را پر نمی کند. به جز خاطراتی که صید دل و ذهنشان می شود ....یعنی "دعا باید کرد؟"
 
..پیراهن سیاه، امروز من را جور دیگر بازی داد...رودخانه می رود...بی هیچ بازگشتی...صورت دکتر می آید جلوی چشمانم، مرگ را باور دارد، عمیق ! نم چشمانش را نمی پوشاند دیگر ...چشمانم را می بندم و باز می كنم و می بینم ..همه سوار بر امواج رودخانه ایم....و مردمانی شخم زنان... ما را می جویند اما چیزی دستشان را پر نمی کند...شاید که "دعا کنند" اما رودخانه نه باز می گردد و نه باز می گرداند ! و پیراهن سیاه همیشه کسی را بازی می دهد..همیشه... تصویر محمد را نگاه میکنم...لبخندش رقص رویا و رودخانه و ابدیت را به هم گره می زند!