پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
كجاييد اي سبك روحان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوايي
كجاييد اي شهان آسماني
بدانسته فلك را درگشايي
كجاييد اي زجان و جارميده
كسي مر عقل را گويد كجايي؟
كجاييد اي درزندان شكسته
بدان وامداران را رهايي
پرنده تر ز مرغان هوايي
كجاييد اي شهان آسماني
بدانسته فلك را درگشايي
كجاييد اي زجان و جارميده
كسي مر عقل را گويد كجايي؟
كجاييد اي درزندان شكسته
بدان وامداران را رهايي
كجاييد اي در مخزن گشاده
كجاييد اي نواي بي نوايي
دران بحريد ليكن عالم كف اوست
زماني بيش داريد آشنايي
كف درياست صورت هاي عالم
زكف بگذر اگر اهل صفايي
دلم كف كرد ليكن نقش سخن شد
بهل نقش و به دل روگر زمايي
برآ اي شمس تبريزي ز مشرق
كه اصل اصل اصل هر ضيايي
و در مثنویش حال عزا داران شهر حلب را به خوبی به تصویر کشیده است:
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاكيه اندر تا به شب
گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم ماتم آن خاندان دارد مقيم
ناله و نوحه كنند اندر بكاء شيعه عاشورا، براي كربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان كز يزيد و شمر ديد آن خاندان
نعره هاشان مي رود در ويل و وشت پر همي گردد همه صحرا و دشت
يك غريبي شاعري از ره رسيد روز عاشورا و آن افغان شنيد
شهر را بگذاشت و آن سو راي كرد قصه جست و جوي آن هيهات كرد
اين رئيس زفت باشد كه بمرد؟ اين چنين مجمع نباشد كار خرد
نام او القاب او شرحم دهيد كه غريبم من شما اهل ده ايد
چيست نام و پيشه و اوصاف او؟ تا بگويم مرثيه زالطاف او
مرثيه سازم، كه مرد شاعرم تا از اينجا برگ و لا لنگي برم
آن يكي گفتش كه: هي ديوانه اي؟ تو نه اي شيعه، عدّو خانه اي
روز عاشورا، نمي داني كه هست ماتم جاني كه از قرني به است؟
پيش مومن كي بود اين غصه خوار؟ قدر عشق گوش عشق گوشوار؟
پيش مومن ماتم آن پاك روح شهره تر باشد زصد طوفان نوح
گفت: آري ليك كو دور يزيد؟ كي بده ست اين غم؟ چه دير اينجا رسيد؟
چشم كوران آن خسارت را بديد گوش كرّ ان آن حكايت را شنيد
خفته بود ستيد تااكنون شما؟ كه كنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان! زآن كه بد مرگي است اين خواب گران
روح سلطاني ز زنداني بجست جامه چه درانيم؟و چون خاييم دست؟
چون كه ايشان خسرو دين بوده اند وقت شادي شد چو بشكستند بند
سوي شادروان دولت تاختند كنده و زنجير را انداختند
روز ملك است و گش شاهنشهي گر تو يك ذره از ايشان آگهي
ورنه اي آگه، برو بر خود گري زآن كه در انكار نقل و محشري
بر دل و دين خرا بت نوحه كن كه نمي بينيد جز اين خاك كهن
ورهمي بيند چرا نبود دلير پشت دار و جان سپار و چشم سير؟
در رخت كو از مي دين فرخي؟ گر بديدي بحر، كوكف سخي؟
آن كو جو ديد آب را نكند دريغ خاصه آن كو ديد آن دريا و ميغ
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی ۱۳۸۶ ساعت 5:15 توسط فریبرز خسروی
|