ترجمه هر غزل را بايد با .....هاي توجيهي‌اش خواند تا بتوانيم از خوانش فوشه كور سر دربياوريم، و اگر نه شاخ از سر در مي‌آوريم! من شخصا بسياري از وفاداري‌هاي او را به متن حافظ، عين بي‌وفايي مي‌دانم و بسياري از بي‌وفايي‌هاي او را عين وفاداري.

«گوهري دارم و صاحب نظري مي‌جويم»

و من گمان مي‌كنم كه حافظ، صاحب‌نظرش را سرانجام در فوشه كور پيدا كرده است كه اگر بخواهيم در ترجمه شعر حافظ به آن گوهري كه فوشه كور از آن حرف مي‌زند، صادق و وفادار باشيم، بايد از خيانت به آن نترسيم. با اين همه، بسيار اتفاق افتاده است كه فوشه كور از خيانت نترسيده است، ولي باز هم به آن «گوهر» چندان وفادار نمانده است. او خواسته است معاشر همه حافظ‌شناس‌ها باشد و از ميان همه تعبيرها و تفسيرهاي آشنا به تعبيرها و تفسيرهاي خود (گاه سخت پارادوكسال) و اغلب، پذيرفتني برسد، اما اين حشر و نشر با حافظ‌شناساني چون محمود شبستري در «گلشن راز»، او را از اين شبهه معاف نداشته است كه شعر حافظ را عرفاني معرفي كنيم و بدون اين‌كه تعريفي از (سيستميك) عرفان بدهيم، به خود حق بدهيم كه ضماير «او»، «تو» و نيز حرف اول واژه‌هايي چون محبوب، دوست، شاهد و نظاير آن را درشت (ماژسكول) بنويسيم، كه يعني خدا، در تمام غزل‌ها.

به نظر مي‌رسد اين تعبير فوشه كور، حافظ را به طاق صوفيسم كوبيدن است. اين‌كه معشوق و هر آنچه مربوط به معشوق است ـ از روي معشوق گرفته تا گيسو و چشم و ابرو ـ همه بايد ماژسكول باشد، چون مربوط به دنياي انساني نيست. اين محدود كردن كاينات حافظ است؛ مرزبندي كردن تعبير، تحصيل نوعي قرائت سنتي و دادن كليد براي يك هرمونتيك ارتجاعي از حافظ در غرب است.

اين كليد را ايران‌شناسان و ايراني‌زبان‌هاي ديگر هم داده‌اند و داده بودند. از نويسنده‌هاي اسلاميست غربي، متخصصان ملاصدرا و رومي تا عرب‌زبان‌هاي فرانسوي و اسلاميست‌هاي شرقي مقيم غرب، همه خواسته‌اند و يا دوست داشته‌اند اين طور بينديشند. اي كاش، فوشه كور مي‌توانست خود را به اين بازي ـ آسان ـ خانقاهي نسپارد و به اين عادت «دلپذير» اگزوتيك‌سازي غرب از فرهنگ ملل شرق نپيوندد.

فوشه كور نتوانسته است اين حقيقيت را هضم كند كه حافظ تنها شاعر است و چيزي جز شاعر نيست. ما در خوانش خود از شعر آزاديم، ولي ترجمه فرانسوي ديوان حافظ و تفسيرهاي آن، اين آزادي را از ما مي‌گيرد و در عوض، آزادي‌هاي بسياري را به خود مي‌دهد. به اين ترتيب، حافظ روي زمين خدا نيست و به اين ترتيب، قسمت بزرگي از خصيصه شعري حافظ را كه رندي اوست، از دست مي‌دهيم.

با اين همه، من حافظ فوشه كور را به آنهايي كه فرانسه مي‌خوانند، توصيه مي‌كنم، چراكه در اين ترجمه‌ها و تخشيه‌ها، يك حافظ جديد با يك خوانش جديد مي‌خوانيد: خروج يك حافظ‌شناس ديگر! البته اين يكي را نمي‌شود كنار آنهاي ديگر گذاشت، چراكه در ارتفاع كار حافظ، كاري از اين دست كم داريم و امروز، براي زبان فارسي، فوشه كور در قامت كوچكش، غنيمت بزرگي است.