از سوررئال تا رئال يك اطلاع رسان: روايتي پارادوكسيكال
( اگر معناي سوررئال را دقيقا نمي دانيد، اول معنايش را بازيابي كنيد بعد بقيه متن را بخوانيد . نام سالوادور دالي و آندره بروتون شايد نقاط بازيابي خوبي باشد)
نفس هاي عميقي مي كشيد. مراجعه كننده تلفن كرد و اطلاعاتي در باره ... خواست. كتابدار (ببخشيد اطلاع رسان) نشاني پست الكترونيكي او را گرفت. بعد بلافاصله به دو سه جاي ديگر تلفن كرد و پشت ميز كامپيوترش قرار گرفت. پس از جستجو در سيستم جامع كتابخانه كه از حسن تدبير مديران به خوبي با معماري اطلاعاتي كاربر مداري ساختار يافته بود و "متاديتا" را به "محتوا متصل مي كرد، و چند ارتباط تلفني ديگر با اطلاع رسان هاي ساير مراكز اطلاع رساني ، و دريافت چند منبع برخط و اسكن شده ديگر، يك بسته اطلاعاتي با "درجه ربط" بالا براي كاربر تلفني اش به نشاني پستي او ايميل كرد ( و البته قيمت آن را نيز اعلام نمود). عجب آنكه نه نام معماران، نه قالب هاي ابرداده اي و نه زبان نمايه سازي، هيچكدام در خاطرش نبود. كاربر به خواسته اش رسيد. او نيز رفت تا به كاربر ديگري برسد.
از آن زيرها كه بالا آمد، هنوز ضمير ناخودآگاه جاي خود را به ضمير نيمه خود آگاه و تمام آگاه نداده، در راهرو سروصداي چند فهرستنويس را شنيد كه دنبال قواعد فهرستنويسي ايرانو-آمريتيش مي گشتند و مانده بودند تگ هاي مارك را كجاي ساختار شكسته بسته "اصطلاحنامه اصفا" بچسبانند تا زخم هاي "نما" سرباز نكند. و فريبرز عمراني را ديد كه با آن دره نادري پر نقش و نگار بر سر انجمن كتابداران جدالي به شيوه سوفسطاييان سر داده بودند. وبلاگ هاي حرفه اي كتابداري و اطلاع رساني پا درآورده بودند و عوض اطلاع رساني به يكديگر مي كوفتند. تنه سرعنوان هاي موضوعي فارسي بر سالنامه كتاب و يكسال و نيمنامه اطلاعوكتابولوژي سنگيني مي كرد. ...چشم هايش را بست و با خود زمزمه كرد:
"قايقي خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند ..........پشت درياها شهري است كه در
آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است شاعران وارث آب و خرد و روشني اند پشت درياها شهري است قايقي بايد ساخت..."
